ميرزا خانلرخان

118

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

گذاشت و رفت . بعد سوار شده خدمت نواب و الا رسيدم . احكام مأموريت تربت را صادر و التفات فرمودند . با خيلى سفارش كه از مقولهء حالات تربت اگرچه خارج از مأموريت خود هم باشد بنويس . مرخص شدم ، به منزل آمدم . فرستادم آقا خان قرائى را كه از جملهء عارضين و بستى بود آوردند . اطمينان دادم كه با من بيايد تربت ، امرش را بگذرانم . رفت كه تهيهء حركت نمايد . وقت عصر پيرمردى از تربت آمد كه ما ده نفر از اهل فخرآباد تربتيم . شنيديم تو آمده‌اى . آمديم به شهر و شكايت ما اين است كه ميرزا محمد حسين نايب الحكومهء تربت مبالغى زياده از عمل پارسال حواله كرده ، محصل بر سر عيال ما گذاشته است . گفتم : برويد خدمت نواب و الا عرض كنيد . اگر به من حكمى صادر فرمودند ، شما را آسوده مىكنم . دعا كرده و رفت . وقت مغرب مكارى ما آمد . يك تومان پيش‌كرايه گرفت و رفت كه صبح فردا مال بياورد ، برويم . بعد از آن خبر آوردند كه مشهدى حسين را كه مىخواست نوكر شود و با ما بيايد تربت ، داروغه گرفته است . محمد ابراهيم را فرستادم كه آدم داروغه را بياورد . رفت و بازآمد و گفت : مشهدى حسين را فراش‌هاى حكومت و ايالت به ارك برده . ساعتى گذشت ، دو نفر فراش‌هاى ايالت ، مشهدى حسين را آوردند . از فراش‌باشى عرض سلام رساند و اين روزنامهء شهر مشهد را هم داد كه به نظر شما برسد و گفت : اين مشهدى حسين اگر آدم شماست در خدمت خودتان باشد ، فردا بيايد در باب اين نسبت دزدى كه به او داده‌اند تحقيقات شود . گفتم : به فراشباشى دعا برسان . بگو اين آدم را من نمىشناسم . تازه آمده خواهش كرده است با من به تربت بيايد . حالا شما خود او را نگاهداريد . من صبح مىروم . شما خود كار او را رسيدگى كنيد . اگر معلوم شد دزد است به كار من نمىآيد . اگر بىگناهى او ثابت شد او را روانه كنيد از عقب من بيايد . گفتند كه فراشباشى هم خودش خدمت شما مىآيد . گفتم : بگوئيد زحمت نكشد . من امشب مهمانم . رفتند ، من آمدم بالاخانه مشغول حقنه و دوا شدم . روز يكشنبهء چهارم . صبح زود به حمام رفته ، بيرون آمدم . زيارت